+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:54 توسط یه دختر خوب
|
دوست عزیز
شنیدم روزگاری سخت داری
دلی پر درد و رنج در آن نهادی
زمین و آسمان بر تو جفا کرد
همه بد گویی ها بر تو روا کرد
چشت پر خون ودل پر ز اندوه
نگاهت همچنان در راه او بود
صدای هلهله آمد به منزل
همان یار کهن رفته به حجله
تو را دیدم که غمگین نشستی
فقط آهی روان کردی و رفتی

معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیهم کردو"همه"به
من خندیدند.....امامن خدایی راکشیده بودم که"همه"
میگفتنددیدنی نیست......